تبلیغات
دختریـــ با روِیآی بنفشـــ - داستان عبرت آمیـــــز




















دختریـــ با روِیآی بنفشـــ

هرموضوعی خواستی بیاتو !!!چون این وبلاگ متفاوت ترین مطالب رو داره!!!

داستان پیرزن وبچه هایش

پیرزن ظرفهارا شست و اتاقهارا را گردگیری کرد خوشحال بود چون بچه هایش را پس چندماه قرار بود ببیند به فکر همین موضوع بود وداشت به سوی آشی که پخته بود می رفت که فرشتۀ مرگ به سوی او آمد وگفت :امروز تو به پیش مادرت میروی آن بالا پیش خدا پیرزن گفت :واقعا کی؟ شب؟ فرشتۀ مرگ گفت :نه الان پیرزن ناراحت شد وگفت: من الان میخواهم بچه هایم را ببینم تورو خدا یکم بهم مهلت بده فرشته گفت:باشدولی فقط چند دقیقه مهلت داری پیرزن گفت :باشد الان بچه هایم میرسند . مهلت پیرزن به پایان رسید فرشته ی مرگ گفت :الان دیگر باید برویم پیرزن گفت :حالا که قرار است برویم مرا رو به روی در قرار بده تا بچه هایم بفهمند من منتظر آنان بودم فرشته ی مرگ پیرزن را رو به روی در قرار داد وبعد روح آنرا با خود به آسمان برد . همان موقع بچه ها یکی پس از دیگری به داخل خانه وارد شدند اما دیگر دیر شده بود پیرزن رفته بود......

پس بیایید همیشه به قول خود عمل کنیم شاید این قولی که به دیگران می دهیم اخرین قولی باشد که به شده است .

 



♥ 1391/09/9 ساعت 02:17 ب.ظ توسط dokhi Banafsh : نظرات()




Design: Bia2skin.ir